كيست كه به منظره ي درون سطل آشغال خيره مي شود، در حالي كه سيگار سر صبحش را دود مي كند و در انديشه هاي خود غوطه ور است؟
كيست كه نگاهم منتظر نگاهش است و كيست كه نگاهش از حسرت پر است اما نگاهم نمي كند مبادا به حسرت نگاهش آلوده شوم؟
كيست كه به منظره ي سطل آشغال خيره مي شود و تبش را از كاغذ هاي مچاله ي سطل پنهان مي كند؟
...و من آن كاغذ چرك نويس سر تا پا سياهم با داستاني كه داستاني نيست، شايد شروعي براي اوج گرفتن، بال زدني كوتاه و سقوطي سخت...
كيست كه با چشماني قرمز همچون كاسه ي خون به انتظار نگاهم نيشخند مي زند و تا قبل از ساعت 9 شب، قبل از خالي كردن سطل به شعاع پوچ دايره ي اين كاغذ هاي مچاله شده تعظيم مي كند و در سكوت به كفش هاي نو درون سطل مي گريد؟
كيست كه سرش را ميان دو دست گرفته، سخت مي فشارد، از سر درد به خود مي پيچد و ناكامي تمام اين كاغذ هاي مچاله شده را به استفراغي ميهمان مي كند؟
كيست كه تمام تلخي انتظار را به جان مي خرد، تا به هيچ در هم مي شكند، خرد مي شود، تا درون سطل مي آيد، پيش ما،بر دوش ذره هاي هوا با طعم آهي داغ تا شايد لختي غبار مرگ از تنمان بزدايد و حركتي در اين گورستان به تنمان بيافكند؟
كيست كه هر بار غمين تر از قبل با نگاهي پر دغدغه، تمام گوشه و كنار ها را مي كاود، اما دريغ از بال زدني، رقصي، حركتي و همچنان هيچ...
و كيست كه تلخ سطل پر از كاغذ، ته سيگار و استفراغ را به سمت خيابان مي برد، دم در؟
آهاي! صبر كن! هنوز 9 شب نشده، حداقل موشكي بساز تا طعم پرواز را حتي شده مصنوعي بچشم...
بيرون باران تندي مي باريد. دستان پير مرد مي لرزيد، هواي مطبوعي در كارگاه جريان داشت. سيگارش را در جا سيگاري گذاشت و به بالكن رفت تا سري به ظرف ها بزند. چند بار سرفه كرد. در را باز كرد. نسيم خنكي به داخل وزيد و اندكي گرد و غبار در فضاي اتاق پراكند. ذرات انبوه خاكِ روي ميز با بي تابي، دست در دست باد به رقص در مي آمدند. در را بست و در حالي كه در بالكن باراني مشغول وارسي ظروف بود، نم نم به نوشيدن محتويات جام سرخش مشغول شد...چند سرفه و بعد ظرف آب مورد نظر را بر داشت، به نرده ي چوبي ايوان تكيه زد و لبخندزنان به باران چشم دوخت.
در كارگاه غوغايي بود، گويي ذرات غبار قصد آرام گرفتن نداشتند. پير مرد وارد كارگاه شد و سراغ ميز قديمي اش آمد. لحظه اي به غبار نشسته روي ميز نگاه كرد و لبخندي زد. با فوتي همراه با سرفه ذرات غبار را از روي ميز زدود و پشت ميز نشست. مقداري آب باران به خاك اضافه كرد و با دستاني لرزان به درست كردن گل مشغول شد. هر از گاهي لبي تر مي كرد و باز به ورز دادن گل مشغول مي شد. وقتي گل تقريبا آماده شد از جا بلند شد وبه سمت شومينه رفت. با آتش شومينه سيگاري روشن كرد و به وارسي مجسمه هاي گلي خوابيده در كنار شومينه مشغول شد. زير لب ترانه اي مي خواند و مجسمه ها را تك به تك از نظر مي گذراند، ناگهان چشمانش از اشك پر شد. پلك چپش مي پريد، حالتي عصبي، اما خنده از لبش محو نمي شد، گويي از دست مجسمه ها گلايه اي داشت، غصه ميخورد، غصه اي كه گويي از پايان نا نوشته ي قصه ي غم انگيز آدمك ها بر دلش سنگيني مي كرد. هيچ گاه حتي در نهان ترين دالانهاي دلش راضي نبود كه مجسمه ها را به نمايشگاه ببرد. هميشه نسبت به اتفاقي كه در آينده ممكن بود براي آدمك ها بيفتد و نسبت به صاحبان بعدي شان بدبين بود. هر بار يكي از مجسمه ها پيشش باز گشته بود براي تعمير بود و رفع و رجوع شكستگي ها. ديدن آدمك ها در اين حال، پيرمرد را سخت مي آزرد. آتش به جانش مي افكند. آدمك هارا به جان دوست مي داشت، با خون دل مي ساختشان و گويي در هر يك، تكه اي از وجود خويش را مي نهاد. به پنجره نگاه كرد، به بيرون، به رقص سرخ برگها در جشن مرگ بهار وگوش سپرد به صداي وزش باد لابلاي شاخ و برگ سرو محزوني كه ريشه در آسمان داشت و سر در زمين. در آغاز قرار نبود پيش خود نگاهش دارد اما ناگهان احساس كرده بود دوستش دارد.
آهي كشيد و به سمت ميزش بارگشت. شروع كرد به ورز دادن گل، سر انگشتان پينه بسته اش خوني شده بود اما دست بر نمي داشت، ورز مي داد و ورز مي داد، اگر هم هر از گاهي توقف مي كرد براي تكاندن خاكستر سيگارش بود و نوشيدن جرعه اي كه هر لحظه حالش را خراب تر مي كرد.حالش دست خودش نبود، چنگ مي زد و مي خواند و مي رقصيد. گويي در رويايي غرق بود و مي رفت كه براي هميشه در آن گم شود...چشمانش را بست و با دستان لرزان وسر انگشتان پر خونش شروع كرد به شكل دادن به اندام مجمه ي جديدش. آرامِ آرام، گويي هيچ گاه هيچ كار ديگري براي انجام دادن نداشته و ندارد...با نفس هايي عميق، به تك تك جزئيات اندام آدمك مي پرداخت؛ پا ها، دست ها، شكم، سر...و در آخر سينه؛ مقداري از محتوي جام سرخش روي يك كف دست خاك ريخت... با وسواس و دقت زياد ورز داد، لحظه اي نفسش گرفت، اندكي نوشيد و بعد دوباره به ورز دادن گل مشغول شد...نفس عميقي كشيد. چشمانش را بست و در گل دميد. لبخندزنان تكه گل را ور انداز كرد و در قفسه ي سينه ي آدمك جايش داد. مقداري نوشيد و با بغضي تلخ مجسمه را برد و كنار شومينه گذاشت، گورستان داغي كه در آن سرما را تا مغز استخوان چشيدم...
جوامع مختلف در دوران ها و اعصار گوناگون به طبع شرایط زمانی و رفتارهای افرادش همواره در طول تاریخ دست به گریبان مشکلات و معضلات مختلف بوده و خواهند بود.
حسب اینکه اینگونه بحران ها از چه درجه ای از وسعت و پیچیدگی برخوردار باشند به همان نسبت جامعه از آن تاثیر می گیرد و افراد جامعه را به زحمت می اندازد. گاهی وسعت بحران های بوجود آمده آنقدر نیست که جامعه را با مشکل چندانی مواجه کند و در بسیاری از موارد قابل حل است. اما در برخی مواقع ، جوامع با بحران هایی روبرو می شوند که از لحاظ پیچیدگی و عظمت از درجه بسیار بالایی برخوردار است به طوریکه نه به راحتی می توان مشکل را تشخیص داد و نه آن را (در صورت تشخیص درست) درمان کرد. گاهی موضوع آنقدر حادٌ می شود که جامعه را در آستانه انحلال قرار می دهد و آنقدر پیچیده که بدون اینکه جامعه مشکل را تشخیص دهد افرادش به انحلال کشیده خواهند شد. این نوع از بحران ها معمولا به دلیل پیچیدگی خاصی که دارند و نیز دشواری تشخیصشان معمولا بحران هایی پنهانی هستند. و قائدتاً بحرانی که در جامعه آشکار نباشد مقابله با آن دشوار و در پاره ای از موارد بسته به نوع شکل گیری فکری افراد آن جامعه غیر ممکن می شود و یقیناً در صورت عدم رفع مشکل ، جامعه به انحطاط کشیده خواهد شد.
نگارنده در این نوشتار به بررسی یکی از همین بحران ها که همواره جوامع مختلف (خاصه جوامع غیر توسعه یافته) را تهدید می کند ، می پردازد.
" مشتبه شدن امر برای افراد جامعه"
این حالت زمانی رخ می دهد که فرد یا افرادی از جامعه خود را درون حبابی از تملق ، چاپلوسی و تعریف و تمجیدهای مجازی و معمولاً هدفدار محصور می بیند. در این هنگام به جای اینکه این شخص حبابی که در آن گرفتار شده را ببیند ، و خود را از آن برهاند ، موقعیت خود را درون حباب تثبیت می کند و تمامی تعریف و تمجیدهای مجازی ای که به او نسبت داده اند را در کمال تعجب باور می کند و تا آنجا پیش می رود که دیگر شخصیت حقیقی خود را به کلی فراموش می کند و خود را درون قالبی جا می دهد بدون آنکه متوجه این موضوع باشد که درون قالبی مجازی قرار دارد و شخصیت حقیقی اش ، شخصیت دیگری است. حال دیگر هرچه به این شخص بگویید شخصیت اصلی تو چیز دیگری است و در یک فضای مجازی قرار گرفته ای ، نه به حرف شما اهمیت می دهد و نه حتی علاقه ای به جدایی از شخصیت جدید و مجازی خود دارد. بدین ترتیب امر بر این فرد مشتبه می شود.
در این شرایط افراد جامعه به سه دسته کلی تقسیم می شوند. یک دسته همان فرد یا افرادی هستند که به این بیماری دچار می شوند حال به علت و عوامل گوناگون که در این مقاله فعلاً قصد بررسی آن را نداریم.
دسته دوم اما کسانی هستند که از این شرایط سود می برند و منافع خود را در گرو وجود چنین افرادی در جامعه می بینند و در درجه اول به بزرگ کردن و باد کردن هرچه بیشتر مشتبهین به امر جامعه می کنند و در مرحله بعد به تحریک سایر افراد جامعه برای حمایت از این نوع افراد می پردازند و معمولاً تا آنجایی پیش می روند که دیگر تمام افراد جامعه با آنها ، هم صدا می شوند و جوی پدید می آید که دیگر هر مخالفتی که در جهت مقابله با این دست از افراد انجام شود بلافاصله محکوم خواهد شد. و اینگونه است که به تدریج مشتبهین به امر پر و بال بیشتری می گیرند و لحظه به لحظه بر قدرتشان افزوده می گردد.
و دسته سوم کسانی هستند که این اوضاع را در جامعه می بینند و خطر را احساس کردند اما با جوی که در جامعه ایجاد شده قادر به هیچ اعتراضی نیستند.

آه
خسته ام
از آن همه نادانی ، از آن همه رنگ . وقتی انگشتان اشاره را به من میگیرند و فریاد میزنند "او یعنی همه" من خوب میدانم این همه یعنی هیچ .
تکان نمیخورند و لباس فاخر زندگانی را آرزو میکنند .
مرگ یعنی سکونت و انچه بر مرداب می شمارند آرامش نیست . هیچ است . هر آنچه از پر خالیست ، مرده است .
زمین پرورش میدهد ، قدرت میبخشد و روزگار ضعیفان را لگد میکند .
تخت پادشاهی جای گدایان نیست و میشنوم گهگداری از مردان کوچک با دهان هایشراب آلود صدایی را
"ما سلطنت خواهیم کرد ."
آه
آشفته ام
آسمان به خدایش میبالد که درد را آفریده است ، غم را و ستم را .
شاید رنگ آسمان به یاد بماند برای همیشه . و ارزش پرواز را آنان که بال شکسته دارند بیش از دیگران میدانند .
و این حقیقت است ، ستاره ها در شبی های سرد و پر درد بیشتر میدرخشند .
کابوسی که با ندایی سوزناک در گوشهایم میپیچد
"کمکم کن"
آه
تنهایم
تمتم روز نگاه میکنم و نتمام شب گوش میدهم ، اما هیچ چشمی نیست که مرا ببیند و هیچ گوشی نیست که مرا بشنود .
من تنهایم و ای مخلوقان خالق ف خلق کنید اما با چشمانی بسته . زیرا عشق در یک لحظه میدرخشد ، می سوزاند ،خاکستر میکند .
و شاید تنهایی من تاوان چشمان همیشه بازم باشد .
آری من عاشقم . عاشق فرزندانی که مرا با یک جمله رها کرده اند
"او رفته"

در ميانه ي راه خواب وقتي كه شايد حتي نيمي از مسير را هم نپيموده بود، وقتي كه فكر دغدغه، تصوير ها و تصورات ذهنش را آرام رها نمي كردند، ناگهان چشمانش را گشود. غرق در عطشي وهم آلود از جايش يرخاست. در راه، تا رسيدن به آشپزخانه چند باري با در و ديوار دست به گريبان شد. عاقبت وارد آشپزخانه شد. هراسان و بي حوصله از قفسه ي ظروف ليواني برداشت، زير سماور را روشن كرد. قوري را برداشت و نگاهي به درونش انداخت: 6 ميليارد انسان درون قوري، ميان مايعي سياه رنگ در حال دست و پا زدن و رنگ دادن بودند، قوري از آخرين باري كه سماور روشن بود هنوز گرمايي را در حافظه ي دلش نگاه داشته بود. باور كردني نبود. چشمانش را بست. بعد از اندكي تامل دوباره نگاهي به درون قوري انداخت؛ صدايي جيغ مانند از درون قوري به گوش مي رسيد؛ كمك! كمك! خدايا! خدايا! ما از زمين خسته ايم! خدايا! خدايا! ما از زمين خسته ايم! ما رو بيار بيرون!
در قوري را گذاشت. غرق در تفكر بود و تشنه ي قطره اي چاي، اما دلش نمي آمد قوري را روي سماور، كه كم كم فرياد ساكنان آن نيز با بالاتر رفتن دما به هوا مي رفت، بگذارد. ديگر احوالش در دست خودش نبود، در كوهستان وهم و خيال به لبه ي پرتگاه جنون رسيده بود. باور مي كرد يا نه؟ اگر باور نمي كرد جواب ضميرش را چه مي داد و با گفته ها و شنيده ها چطور كنار مي آمد؟ چطور مي توانست همه ي آنچه به چشم ديده و به گوش شنيده بود را انكار كند؟ از چشمش، از گوشش و از روانش پروا داشت كه خود را به نديدن و نشيدن و نفهمي بزند، و اگر باور مي كرد چه؟ اگر باور مي كرد آنچه را دیده بود و آنچه را شنيده بود ازين پس بايد خود را ديوانه قلمداد مي كرد. اين ها به كنار، اگر باور مي كرد تكليف آن 6 ميليارد انسان درون قوري كه او را خدا خوانده بودند چه ميشد؟ انسان هاي نگون بختي كه در دل منزلگاهي كروي مي جوشيدند و رنگ مي دادند و تنها راه نجاتشان لوله اي بود. راه نجاتي كه به آن هم اميدي نبود چرا كه در اين ميان توري چاي صاف كن نقش سلاخ اميد هاي آنان براي آزادي را بازي مي كرد. انسانهايي كه خاموش و بي وقفه در سياهچال زندگي مي سوختند و مي ساختند و چشم به راه رهگذري بودند براي نگاهي به درون قوري و شايد نجات ايشان، ليكن نجات برايشان ميسر نبود مگر بعد از تباهي، بعد از تا اخرين قطره وجود و رنگ و طعم خود را به آب بي نقش و داغ سماور دادن.
جريان قوري و ساكنان آن كم كم در ذهن پسرك جدي شده بود. قصد فرار از آنچه را در مقابل مي ديد نداشت، در صدد آن بر آمده بود كه طوري به داد ساكنان تيره بخت قوري برسد. بار ديگر در قوري را باز كرد و بي درنگ محتويات قوري را درون سينك ظرفشويي ريخت. سوراخ ظرفشويي گرفت و تفاله هاي چاي دگربار از رسيدن به آزادي باز مانده و ساكن خانه اي جديد شده بودند. خانه اي كه اقامت در آنجا بسيار كوتاه و موقتي مي نمود و احتمالا فردا راهي سطل آشغال مي شدند. از سرنوشت گريزيشان نبود مگر آن عده كه ايستاده بودند و تلاش و جهد به كار بسته بودند و ايستاده به روي دوپا از توري ظرفشويي گذشته و به آزادي رسيده بودند.
پسرك نیز شاد و سرمست همراه با نشانه هايي از جنون شعله ي گاز را خاموش كرد و ليوانش را پر از شير كرد، از درون پاكت شير صدايي مي آمد...
اینجا کودکی زیباترین تصویر زندگیهِ ، چون تنها زمانیه که توو این نمایش یه سیاهلشگریو زندگی هیچ توجهی به تو نداره .
اینجا اعتقادات از شمشیر بُرّنده ترن و انتقام ُ انتقاد مترادف معنی میشن . ترانه ها در مهمانی های شبانه به گوش میرسه ، جاییکه بشکن، ریتم زتدگیت ُ عوض میکنه . حافظ تمام زندگی رمّالهاست و خداوند قویترین دیازپامی که در کلیسا ُ معابدُ مساجد ارزان فروخته میشه .
صبحا که بیدار میشم اولین چیزیکه میبینم شمشیرمه ، چون شب ها در آغوش اون بخواب میرم . بهترین رفیقم . سردِ ولی میدونم اگه دست ِمن نباشه بر علیهمه و این خیلی بهتر از سایه های پشت پردست . اندوه بزرگی در من زندگی میکنه . من تنها ترین مرد جنگلم . خونوادم کشته شدن . دوستانم هم همینطور . هوویتو غرورو خدامم نیز همینطور . و بد تر از همه اینکه خودم کشتمشون . هر روز صبح توو آیینه به قاتل زندگیم نگاه میکنم و هر دو سکوت میکنیم .
یه کلبه دارم تهِ جنگل . یه جای متروکه نزدیک مرداب . کوچیکه اما گرم ِ . شایدم من زیادی سردم . کلبه ی قشنگیه . تنها جاییکه میتونم با آرامش شمشیرمو تیز کنم . دیواراش کوتاهنو ُسقفی نداره اما گذراندن تنهایی در کنار نیلوفرهای آبی زیباترین اتّفاق زندگیمه . خونه های جنگل پشت بوم ندارن ، انتهاشون روی آسمونُ کم کرده . تنها ساکنیم که میتونه تنفسولمس کنه .
محبت یه افسانه ی قدیمیه ، جوانمردی صفت حماقت و عشق کلمه ایست اجنبی که از دایره واژگان حذف شده . شاید لابلای کتابهای سوخته ی کتابخونه ی جنگل بشه پیداشون کرد . اینجا قلب ساکنین پر از خون ِ ، روحی در کار نیست .
امروز موقع نهار ، وقتی توو رستوران جنگل همه به خونخواری نشسته بودن ، یه غریبه وارد شد . می خندید . سر تا مشکی با موهای بلند . بزحمت نگاهش دیده میشد . اینجا خنده از یاد رفته . لبخند غریبه غریب بود . کسی اونو ندید چون همه فقط به خودشونو ُ تیغه روبرشون نگاه میکنن .
آروم کنارم نشست . بوی خون نمیداد . شمشیر هم نداشت .
با صدایی محکم اما لطیف گفت کلبه ی ته جنگل مال تو ِ ؟
یه نگاهی بهش انداختمو ُ گفتم پیداش کردم . اهل کجایی ؟ بصلاحت نیست اینجا اینطوری بگردی .
گفت از یه جای دور میام .
نفس عمیقی کشیدمو گفتم خوش بحالت .هر چی دورتر بهتر . میراث ما چرت از آب درومد . محکومیم به جنگیدن . تنها چیزیکه مونده دایره های نا فرجامه . آرمانهای پوسیده ای که حیات را حلق اویز کردن . و حقیقت اینه ،سالها پیش زمانیکه نبودم تقدیر منو تبعید کرد .
خندید . توی چشام نگاه کردو گفت نه . سر نوشت راهیه که خودت طی میکنی . چشمان بسته آفریننده ی شبِ چون خورشید در تگاه توئه. تقدیر یه چک سفیدامضاست که اسم تو روش خورده . قلمتو بردار و هر چقدر می ارزی تقدیرتو بنویس .
نیشختدی زدمو گفتم شناختمت . از اون آدمایی که شمشیر ُ از رو میبندن . نمیخوام حرف های گنده بشنوم . همین پاورقی ها نفسمو بریده . بهتر ِ بری .
بلندشدو از جیب پالتوش یه کاغذدراوردُ گذاشت جلوم . گفت نیومدم که بمونم . یه نامه برات اوردم
گفتم از کی ؟
اما اون رفت و در سکوت آروم آروم ناپدید شد .
هیچ وقت فکر نمیکردم یه کاغذ با چند تا جمله بتونه زندگیمُ عوض کنه .
و این است نامه ی آشنا .
به نام ما
جنگل یه گذرگاهه . سفر کن به جزیره .
در ميکده جمعند به طرب ، ساقي ُ مستان
ما نئشه ي خاريم که گل آيد ز زمستان
اينجا همه رقصان به ره آيند ُ خداوند
چون جغجغه بر باور گهواره پرستان
چند قدم مانده به ساعت عشق
کمی آن طرف تر از آزادی
به جهان می خندید
زلف او دریا بود ، به بلندای زمان
به تنش باران بود ونگاهش به درخشانی مهتاب شب آفتابی
من میان ظلمت شب بودم ، پر از اندوه
او میان گلُ انبوه شقایق ها به من می خندید
و ازو پرسیدم :
گل به چه می اندیشدکه جهانی به نگارش زندست؟
ریشه اش؟باغبانش؟بلبلان به نفس افتاده یا که عمری که نفس میگیرد ؟
گفت : گل؟!
من در این سایه به جز نور نمیبینم هیچ
چشم تو میبیند
چشم تو میداند
به چه می اندیشی؟؟